صفحه نخست
تماس با من
آمار و خروجی RSS RSS 2.0
لوگوی دوستان
وقتي اينجوري اپ ميكنم تموم كه شد بي خيال پست كردنشون ميشم .. گاهي مينويسمو نميفرستم .. گاهي ميفرستم بد ديليت ميكنم ... گاهي هم مثل الان ميفرستم ... اما اينا اونايي كه رو ذهنم رژه ميره ... مثل مورچه هاي تو تام و جري ميارمشون اينجا تا اينجا رژه برن و رو مخ شما 
دلم نميخواد اينجارو با اين نوشته ها خرابش كنم سيا كنم ... اخه من اينجارو خيلي دوست دارم خيليا رو از همين جا پيدا كردم ... خيليامنو به خاطر نوشته هام دوست دارن ... تازه الانم در دست احداثه ... واي مي مي مرسي به خاطر همه چي ... ممنون كه خونمو كوبيدي داري نو ساز ميزني ... فقط تو رو خدا اشپزخونش اوپن نباشه ...
جدا از شوخي ميدونم كه خيلي در گير كاراتي بازم به خاطر وقتي كه ميذاري يه دنيا ممنون ... كاش ميتونسم واست كسي باشم ... كاشكي ميشد نذارم اينهمه تنها باشي ....
.
ديگه برم بايد اين تقويمو تموم كنم و واسه شنبه پرينت بگيرم بايد پوز ههمشونو بزنم
... روز اخري از يكي از دخترا جزوه خواستم ... كاش نميخواستم اخه ميدوني بهم چي گفت ؟ گفت تو كيفم گذاشتم نميتونم درش بيارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چقدر ازش بدم اومد
.... چرا مگه من چيكارش كرده بودم ؟؟ شايد اگه ميگفت دوست نداره بهم بده ازش خوشمم ميومد ... حالا هم من موندم بدون جزوه ... خودم به درك حميرا رو چيكار كنم ؟ از اصفهان زنگ زد گفت من نيام به نظرت چيزي ميشه ؟ ( اخه شديدا رو ياادگيريش حساسه ) يه تريپ اعتماد به نفس اومدم گفتم نه بابا برو كاراتو بكن خيالت تخت اون با من
.... اين دو جلسه هم اصلا حسش نميومد گوش بدم چي ميگه استاده .... از اينور كه دير ميرفتم ... از اون ورم مسخره بازي و شيطنت نميذاشت ... الانم كرلم قاط زده تا يه كار ميكنم ميپره بيرون .. خدا به دور ...... برم برم يه خاكي به سرم بريزم
اها جواب كامنتاتون :
در مورد اينكه غلط غولوط زياد دارم ببخشين اقاي نه عمدي نيست يه وقت فكر نكني عمديه ها نه زمان ما املا نبود كه املاء بود واسه همين زمان ما يه كم فرق ميكرد ولي بي شوخي غلط نديدم من فقط انواع مختلف اسمم بود 
واي ميلاد ؟ من ؟ جوجو رو اذيت ميكنم؟ نيستي ببيني اون چي كار ميكنه نيستي ببيني وقتي عجله دارم صبح از خواب پا ميشم كلي ديرمم شده بدو بدو حاضر ميشم ... ميام كفش بپوشم ميبينم بعــــــــله خانوم بند كفشامو باز كرده ولو كرده واسه خودش رفته مدرسه
... نيستي ببيني كه وقتي از كلاس ميام خسته و كوفته 5 دقيقه ميام دراز ميكشم تا چشامو ميذارم رو هم مياد ميگه واي تلفن ... مائده از شماله ... نيستي ميلادكه ببيني وقتي مثل برق گرفته ها ميرم بالا بدو بدو گوشي رو برميدارم ميبينم پشت خط فقط بوقه چه حالي ميشم ... خيالت راحت جوجو اندازه خودشو تو و تيم ملي از پس خودش بر مياد تو خودشو ناراحت نكن ...
در مورد اينكه من گاهي پليدم ... وا اي كه الان گفتين يعني چه ؟ من پليدم ؟ نه بابا من ممدشونم 
در مورد فونتو سايز نوشته ها : خوتو به من چي كار داري؟ رو چشمم 
نغمه خوشحالم كه بالاخره ديدمت ... اما نشد با هم حرف بزنيم و چقدر بد ... دوست داشتم ... چقدر من بدم منو ببشخون


ترانه من نفهميدم مراد كيه كه ميشه تسخيروندش واسم ميگي ؟




به مناسبت نزديكيه چهارشنبه سوري ترق ون شترقون جميعا
دلم خواست بيام ... نميدونم چي ميخوام بنويسم ...
ولي خسته شدم ... از خودم زياد خوشم نمياد
... يه زماني با خودم كلي حال ميكردم ... خوب بودم ... مهربون .. صبور ، يه دل قرص ته ايمان ، اون بالايي رو حس ميكردم ، اونم خوب منو ميفهميد ... پر از شادي بودم نه شادي كذايي كه الان دارم .
بابا هم ميگه ... تقريبا تابلو عوض شدم ..ميدوني چند وقته ماشين دودر نكردم ؟
ديگه يادم رفته اول بوق ميزدن در ماشينو باز ميكردن ؟ يا در كه باز ميشد خودش بوق ميزد ؛
حالا اين كه به جننم ... خيلي حساس شدم ، انگاري يه اژير بهم زدن حساسيت 100 ، تا يه گربه از كنارم رد ميشه صدام بلند ميشه ....البته مثلا مثال فور اگزمپل بودا و گرنه گربه بياد از كنارم رد شه صداشو در ميارم ..
قبلا اينقدر حرف اينو اون واسم مهم نبود ... اما حالا با يه شوخي كوچولو رنجونده ميشم ... با يه حرف كوچولو ميشكنم خورد ميشم ... طرف برام مهم نيست هر كي از راه برسه بهش اجازه ميدم تا با حرفاش رو اعصابم دراز نشست كنه و بارفيكس بره 
ادمايي كه قبلا دوست داشتم حالا ندارم ... و دلم واسه آدمايي تنگ ميشه كه دوسشون نداشتم
ديگه خيلي حال و حوصله به خودم رسيدنو ندارم .. مامان ميگه يكي ندونه فكر ميكنه از پشت كوه اومدي ... اما قبلا تقريبا زيادي به خودم ميرسيدم
خيلي نگرانم .. آينده اذيتم ميكنه نه آينده خودم بيشتر بقيه ... همش تو فكرم ..
بيش از حد به غصه هام فكر ميكنم قبلا فكر نميكردم خيلي اذيت نميكرد منو،اما الان اسطوره اي شده برا خودش 
صورتي و سبزو دوست نداشتم ، حالا دارم ..
از اهنگايي كه دوست داشتم حالا خوشم نمياد و بيشتر اونايي رو گوش ميدم كه دوست نداشتم
خيلي با معرفت بودم ... دوستاي قديميو داشتم .. اما حالا نه ثميني پيشمه نه مطي همزادمم معلوم نيست كدو گوري مرده
اصلا واسه آيندم تلاشي نميكنم ... دلم ميخواد برم دنبال كار هم درسمو ادامه بدم .. اما نميدوونم چرا حسش نمياد .. جاتون خالي مامانم انقدر حرص ميخوره ، مامانم از اونايي كه همه چيو هر چي خواسته هر جوري بوده به دست اورده ... همت بالايي داره يادمه ماههاي اخر بارداريش بود جوجو رو داشت ولي ميرفت دانشگاه دوهفته بعدم با جوجو ميرفت دانشگاه ميذاشتش تو اغوشيشوبا خودش ميبرد . فكر كنم واسه همينه زبون جوجو انقدر درازه .
دانشگاه رفتنم هم به خاطر مامان بود . اصلا دوست نداشتم برم يه شهر غريب ميخواستم صبر كنم دوباره كنكور بدم ، برا ثبت نام كه رفتم مشهد بهش زنگيدم از تو حرم گفتم مامان من نميتونم انصراف ميدم ميام .ميدوني چي گفت ؟ گفت بياي رات نميدم برو يه سال جلو ميوفتي الهي بميرم انقدر واسم حــــــــــرف زد
الان مهدي (عموم ) اس ام اس داده : ببخشيد اين موقع بيدارتون كردم فقط ميخواستم بگم انرژي هسته اي حق مسلم ماست مثلا نمك از خودش در وكرد 


اره اينم از اين . گاهي فكر ميكنم دارم حساب پس ميدم حساب ادماي كه اذيتشون كردم تا يكم بخندم . تقصيرنجمه بود من كه اينجوري نبودم ..اما مطمئنم كاري نكردم كه اينهمه مستحق باشم از خودت دورم كني خدا جونم ... فقط يه بار دل يكيو شكوندم ... ضربش كاري بود؟ نه نبود ميدونم من اون موقع فقط 17 سالم بود دو تا دل بود ؟ ولي من بچه بودم خدا نميفهميدم دورو برم چي ميگذره ..
.
واي خدا جونم ، چرا ديگه دلت نميخواد منو ؟؟؟ چرا اينهمه باهات حرف ميزنم انگار نه انگار ؟ اشكامو نميبيني ؟
صداي دلمو كه بد شكوندي اونو چي نميشنوي ؟ نميدونم خدا جونم ولي ميدونم ديگه اين دو تا شونه اي كه بهم دادي واسه اين مشكلا يه كم كوچيكه .. يكي ميگفت كه تو اندازه طاقت آدما بهشون درد ميدي ... اون يكي ميگه آدما وقتي زيادي مادي ميشن تو ميخواي اينجوري كمك كني تا يادشون بياد ... خدا جونم كمكم كن ........ شنيده بودم وقتي آدما واسه آدماي دورو برشون دعا كنن زودتر اوكي ميدي ، آخه من كه چيزي واسه خودم نميخواستم و نميخوام ... من كه خسته شدم نميدونم تو خسته نشدي ؟
نميدونم اما انگار چاره اي ندارم تا غم و غصه امو با شيطونيام و خندوندن اينو اون بپوشونم ... چقدر دلم يكيو ميخواد كه همه چيو بهش بگم ، كاري از دست كسي بر نمياد ميدونم اما ميخوام سبك شم ...قبلا اصلا دوست نداشتم كه كسي مشكلمو بدونه اما جديدا دارم كم كم خودمو خالي ميكنم ... كاسه ه لبريز شده ديگه ندارم ...خيلي بده يه عالمه ادم دورو ورت باشن و ادعا كنن كه دوست دارن اما تنها باشي مثل اينه كه يه عالمه سايه رو زمين ببيني اما سرتو بالا كني هيچــــــــــــــــــــــي نبيني .با كسي باشي اما اونم تنها باشه ... نتونه واست غم و غصشو بگه تنهاييشو مثل تو تو نت پر كنه ... چرا من انقدر رواني شدم ؟ 


ديگه نوشتنم سبكم نميكنه ... ديگه گفتنشم ارومم نميكنه .. دلم گرفته ... دلم شكسته .... خدا باهام قهره ... ميخوامش مثل يه بچه كه مامانشو ميخواد نميتونه بره طرفش اخه راه رفتنو بلد نيست فقط ميتونه گريه كنه و دست و پا بزنه ... حالا اگه مامانه نميره طرف بچش يا مامانه بده يا بچشونميخواد يا بچه انقدر بده كه ..........


مرسي كه هنوز اشكامو ازم نگرفتی 