صفحه نخست
تماس با من
آمار و خروجی RSS RSS 2.0
لوگوی دوستان
پق
یه پق یواشکی از پشت شیشه های سیا یواشکی واسه اینکه نباید پای مانیتور بشینم شیشه های سیاه هم همون عینک افتابیه البته الان خبری از خورشید وافتاب نیست ولی خوب دیگه روزای سخت و با نمکی رو پشت سر گذاشتم یه کم خستم و کمی بی حوصله اما بد جوری دلم واسه نت تنگ شده بود دلم میخواست ونویسم یه مدلی تعریف میکنم که خسته نشی خوب ؟ تو چند تا ÷ست گذاشتم که خیلی زشت نباشه و تابلو که من بکارم میتونی save کنی بعدا بخونی میتونی هم اصلا نخونی جیییییگر
روز قبل ازعمل
اتفاق خاصی نیفتاد تا عصر که دا کایکو جونم با بابا بزرگ برگشت یه ذره سرم شلوغ شد استرس بدی داشتم از بس که فضولم اگه اون سی دی عملو نمیدیدیم که اونجوری نمیشدم ... شام هم مامان گذاشت به عهده من تا بازم کمتر به عمل فکر کنم که اونم شفته شد ... تا اومدمو دیس برنجو گذاشتم بابا بزرگ گفت به افتخارش
.... متخصص شفته 
شب یه دیاز پام 0.5 خوردم قلبم تیر میکشید اما به روی خودم نیاوردم اما مامان فهمید هر چی باشه موا است دیه ... با اینکه دیاز پام خورده بودم ولی خوابم نمیبرد ... یه هو مامان وارد اتاق شد جیگرشو رو زمین یه جا پهن کرد یه خورده حرف و گپ و جک از خودمون در وکردیم مامان خسته بود و خوابش برد ولی من همچنان بیدار ... جامو بردم کنارش پهن کردم و خوابیدم مامان بدش میاد کنارش بخوابم و دستمو بندازم گردنش گرمش میشه اما اون شب هیچی نگفت سه تا 206 که شمردم خوابم برد (گوسفند دمده شده خوب؟؟)
و حالا روز عمل :
مامان صبح بیدارم کرد ساعت 6 بود نمازمو خوندم و کلی خواستیم که اقای اوستا کریم واسمون مرام بذاره ما هم جبران میکنیم ... مامان تازه اون موقع خوابش برد ... الهی بمیرم گفت:اصلا دیشب نخوابیدم کنه سریش ...
یاد اون شبی افتادم که کنارمائده روی یه تخت اونم تختای خوابگاه که یه نفرم به زور جا کیشه خوابم برد نصفه شب بیدار شدم دیدم چشاش بازه گفتم خوابت نمیبره؟ گفت نه تو بخواب تازه دو زاریم افتاد که اونم مثل مامانه و پاشدم رفتم سر جای خودم خوابیدم خلاصه بابا رفت سر کار منو مامان رفتیم بیمارستان ... کارای پرونده رو قبلا کرده بودم مونده بود حسابداری و خالی کردن شپشای جیب بوای بیچوره جیگر طلا ... بابا هم خودشو رسوند .... ساعت 12 بود و دکتر هنوز نیومده بود
رفتیم بوفه یه چیزی خوردیم شد 12:30 و هنوز دکتر نیومده بود 
شامپو بچه گرفتم رفتم wc و صورتو چوشمانمو سابوندم یه دختره همون موقع اومد و فهمید که میخوام عمل کنم و خلاصه کلی از دکتر و عمل و اینا تعریف کرد یه خورده اروم شدم اومدم 12:45 هنوز دکتر نیومده بود
بابارفت و گفت کارتون تموم شد زنگ بزنید تا بیام و رفت من موندمو مامان ... هی من حفظ ظاهر میکردم کسی نفهمه استرج دارم ماما میگفت برو این قرصرو بخور اروم شی .... نه من خوبم
یه عالمه ادم دیگه هم اومده بودن یه خانم که شوهر و جقله بچش هم اومده بودن یه پسر پر مدعای لوس اه اه و دو سه تا دختر که هی فک میزدن و یه دختر نوجوون که عین نو جوونی های من بود ای نه نه
ساعت 1:20 دست قشنگرو بزن که دکتر اومد نفر اول اون خانمه بود که بچه کوچولو داشت با لبخند وارد اتاق تپرید از ساعت 9 تو بیمارستان بود گفتم من که 11 اومدم حالا حالها نوبتم نمیشه سرمو گذاشتم رو شونه مامان .... میدونستم خوشت نمیاد مامان ولی ارومم میکرد معذرت
که یهو منو صدا کرد ماما وسایلمو گرفت کفشامم در اوردمو یه جفت دمپایی سفید خوشگل که روشم ااسم نوشته بود پوشیدمومنو بردن تو یه اتاق یه کلاه عمل سرم کرد و 5 بار هر 5 دقیقه واسم قطره میریخت که چوشمانم بی حس وشه یه ایه الکرسی خوندم و بلند بلند نفس عمیق میکشیدم میدونستم عمل اسونیه و زود تموم میشه اما خیلی میترسیدم خیلی و صدام کرد ....

توی خود اتاق عمل
رفتم رو تخت دراز کشیدم چوشمانمو با بتادین ضد عفونی کرد ... چون فضول بودم و سی دی که نباید میدیدم رو دیده بودم دقیقا میدونستم دارن چه بلایی سر چوشمانم در میارن بعد که بتادینو پاک کرد و پارچه سفیدو انداخت روم دیگه شروع کردم کولی بازی و نفسای بلند میکشیدم....
دکی گفت پا شو برو اصلا عملت نمیکنم .... اوا !؟ اوکی من بچه خوبیم خلاصه شروع شد چوشمانمو با یه گیره این هوا وا نگه داشتن بعد مردمکمو ثابت کردن بعدو ساکشن و حالا نوبت لیزیک بود باید یه نقطه قرمزو فقط نگا میکردم ... انتظار داشت هم نورو نگا کنم هم چونمو ثابت نگه دارم هم وای وای نکنم هم دختر خوبی باشم که اصلا واسم امکان پذیر نبید جیگر ... هی چونم تکون میخوردو نورو گم میکردم 
اولش هی دکی میگفت دخترم چونتو تکون نده ... عزیزم نورو نگا کن ... خانمی اذیت نکن الان تموم میشه ... تموم شد البت چوشم راستم و نوبت چوشم چپم بید دیگه از خانمی و دخترمو عزیزم خبری نبود بهم میگفت دیگه داری اعصابمو خورد میکنیا ... یه دقیقه بی حرکت باش ...هیس 
حاشیه عمل هم یه پرستاره بود که دستاشو اورد جلو و گفت دستمو بگیر فشار بده اخی چقدر فشار دادم دستشو بیچوره ... با یه دستشم چونمو نگه داشت که تکون نخوره بعد یه هو هم گردنمو هم دستمو ول میکرد میرفت تو بودی همکاریت میومد اصلا؟ یه خانم دکتر هم بود که هی غر میزد و دو دستی کله کچلمو چسبیده بود ... وبالا خره تموم شد و بهم گفت اصلا دختر خوبی نبودی وخی برو
اومدم تو یه اتاق دلتون بسوزه بهم ساندیس و کیک دادن ... اون خانمه هم که جوجو داشت هم نشسته بود نمیتونستیم چوشمانمونو ببازیم یه عالمه اشک هم میومد ... انگار یه عالمه مورچه تو چوشمانم راه میرفتن و من حق اینو نداشتم که دستمو به چشمام بزنم خیلی بی قرار بودم واقعا میسوخت مورچه بود تو چشم انگار 
پرستاره گفت ترسیده بودی؟ چشامو یه ذره باز کردم دیدم کسی نیس گفتم اره
... و تعریف کردم که چراخانمه که جوجو داشت گفت ادم خیلی چیزا رو ندونه بهتره فضول خانم 
بعد یه اقاه اومد اونم عمل کرده بود به اونم کیک و ساندیس دادن تازه ... خانمه که جوجو اصلا همون خانم جوجو ازم پرسید الان به جز من و تو کسی دیگه ای هم تو اتاق هست ؟!!!! گفتم اره یه اقاهه اومده خلاصه اون دختره هم که ایینه نو جوونیام بود اونم عمل کرد و اومد همشون حالشون خوب بود و فقط یه سوزش کوچولو ولی من اصلا نمیتونستم اروم بشینم داشتم اتیش میگرفتم مورچه ها هم که انگار با فک و فامیل اومده بودن تو چشمم ... پسر لوسه بهم گفت شما چقدر بی قرارین یه عمل ساده بود دیگه .
.. اه لوس ننر .. با اینکه نمیتونستم چشممو باز کنم کلی زور زدم تا قیافشو ببینمو خوب یادم بمونه .. دکی اومد معاینه کرد و رفت ... دلم مامانمو میخواست ..
پرستاره اومدو کلی حرف زد 3روز حموم نرین ... صورتتونو نشورین و تییمم کنین و قطره فلان بچکونید و تموم شد پاشدم برم گفت سئوالی ندارین ؟ اقا لوسه گفت تلویزیون چی میتونیم ؟ دلم میخواست همونجا موهاشو دونه دونه بکنم 
اومدم بیرون همه رله بودن من مثل سیر و سرکه مامان هی سئوال میکرد وبابا هم پشت سرش ... داد زدم گفتم بریییییییییم و یه عینک گنده زدمو اومدیم 3 تا کدئیین خوردم و یه دیازپام تا بخوابم و یادم بره دردمو اومدم خونه از این شیلدا که شبیه قابلمه است و سوراخ سوراخ زدم به چشمم تا ضربه نخوره و اون لایه که برداشتن و گذاشتن سر جاش جابه جا نشه که همون موقع کشش ترق خورد رو چوشمم ایییییییی
قسمت با حال بعد از عمل تو روز عمل
ضعف کردم اینجا دیگه قسمت باحال ماجرا بیده مامان غذا اوردوقاشق به قاشق گذاشت دهنم خیلی حال از خودم در وکردم خیلی کیف داد
... بعدم احساساتی شدم اومدم ماچش کنم دماشو بوسیدم و دراز کشیدم حالا مگه خوابم مبرد؟با اون همه قرصی که خورده بودم اما دریغ از یه مین که خوابم ببره
شب چشمامو باز کردم مثل اینه میدیدم هر 2 ساعت یه بار و 4 ساعت یع بارم قطره می ریزم ... شام خوردم البته با چشای بسته نور کلی اذیتم میکرد و اومدم بخوام بازم خوابم نبرد یه دیازپام 5 پیدا کردمو قبل از اینکه کسی مچ بگیره خوردم خیلی خسته بودم ولی خوابم نمیبرد .... مامان باز اومد پیشم خوابید تا قطره هامو پا شه هی بریزه تو چوشمانم 
هر نیم ساعت به نیم ساعت میگفت خوابی ؟ منم میگفتم نه !!! میگفت زهرمار ... تو هیچیت به ادمیزادا نرفته جانم من اگه اونهمه قرصو مسکن میخوردم الان دیگه بمبم میترکید بیدار نمیشدم 
منم شروع کردم جریان عملو واسش تعریف کردم مردیم از خنده ... از اتاق عمل و دکتر گفتم واسش و هی به خاک و چوکیه من میخندید تا خوابش برد منم دوباره رفتمو چچسبیدم بهش تا خوابم برد 
روز بعد از عمل 
صبح رفتیم بیمارستا ن تا یه دکی دیگه یه معایینه بکنه تموم اونای که دیروز عمل کرده بودن هم اومده بودن همشون یه عینک زده بودن و چوشمانشون قرمز بید و اشک بود که میبارید اما من نه عینک زدم نه چشمم میسوخت ونه اشکی در کار بود ماما باز گفت که من هیچیم به ادمیزاده نرفتی
یه هو چشمم خورد به اون پسر لوسه واسه مامان گفته بودم چقدر لجم گرفته بود دیروز ... فهمید که من دیدیمش یه نگا به مامان کردم و مامانم فهمید اگه حرفمو نزنم عقده میشه با چشای قشنگش اجازه داد که برم جلوش چشاش خیلی قرمز بود و مرتب اشک میداد ... مثلا داشتم از جلوش رد میشدم که ناگهانی دیدمش ... گفتم:ا چرا شما اینجوری هستین یه عمل ساده بود اینهمه بی قراری نداره که تا اومد چشاشو باز کنه مارو صدا کردن که بریم تو ....
بعدم با مامان رفتیم پیش دکی و معایینه کرد و گفت شب میتونی حمامتو بری !!! وا این چه ربطی به چوشمانم داشت خلاصه با مامان اومدیم خونه یه دو ساعت خوابیدم اما تموم صداها رو میشنیدم خلاصه تا الان دلم خیلی واسه نت تنگ شده بود ظهر اومدم یه هو بابا اومد تو زود دی سی شدم و مانیتور و خاموش کردم بابا گفت پای کامپیوتر که نبودی جیگر؟ گفتم نه بابا مگه دیوونم ؟؟؟؟ دیگه چشو چارم درد گرفته وقت قطرمم هست بای برم تا کسی بیدار نبویتی 
پی نوشت
مواظب چشای قشنگتون باشین 
نجمه خیلی بی معرفتی جونم اصلا فکر نمیکردم بی معرفت یه جور دیگه روت حساب میکردم ... فقط تو نت پایه ای؟ و قربون صدقه میری ؟ لابد اونم واسه اینکه مثلا مرام گذاشته باشی؟ اه اه اه اه اه دیگه دوستم ندارم
عسلم دلم واست تنگ شده قول مردونه اومدم بهت خبر میدم جیگر طلای من
پق
کدوم پق کدوم شترق دارم میمیرم از استرج همون استرس ... یه جوریم دلهره وحشتناکی دارم کمک تو دلم انگار دارن رخت میشورن اونم با دست اونم با پودروای نه انگار یه دیگه توش سیر و با سرکه اه کدوم خری سیر با سرکه میذاره رو اتیش ؟؟؟
فردا ساعت 11:30 وقت عمل دارم (لیزیک) وای نه حاضر بودم قلبم و عمل کنم ولی مجبورنباشم بدون بیهوشی بذارم چشمو در بیارن البته انقدر هم وحشتناک نیست که کل چشمم و در ارن از بیمارستان دور از چشم مامان یه سی دی گرفتم که توش نحوه عملو نشون میداد وای دلم ضعف کرد کاشکی نمی دیدم یه لایه از قرنیه رو برمیدارن بعد لیزر میکنن وقتی تموم شد اون لایه رو میذارن سر جاش ... جیگر نمونده واسم 
اگه فردا وسط عمل یه هو زلزله نیاد ... برق نره .. دکتره قلبش نگیره ... خودم کولی بازی در نیارم و همه چی به خیر و خوشی تموم شه که هیچ اگرم نه همین جا وسط همین وبلاگ از همه اونایی که سر کارشون گذاشتم ... همه اونایی که بهشون دروغ گفتم ... مامان گلم که خیلی اذیتش کردم وای بابا که اصلا جزوندمش .... خلاصه که از جامعه بشریت معذرت میخوام و حلالیت میطلبم پلیز البته 
شترق
پق علیکم
مامان :ابرومو بردی 
بابا :تابلو .... نمیتونستی یه شب مثل بچه ادم باشی ... شیطونیم جا داره ... زمان داره 
سرمو انداختم پایین و اومدم تو اتاق .... اه بازم این جوجو
.... کاشکی نبودی الان اصلا حوصلتو ندارم
دراز کشیدم رو تخت : اه نمیشد شیطونی نکنی نمیشد ادم باشی همه که دوستای دانشگات نیستن که مگه بوزورگ نشدی ؟
اخه من که کار بدی نکردم اصلانم تابلو نبود عمرا اونا فهمیده باشن شماها چون منو میشناسین فهمیدین 
ای بابا بذار از اصل ماجرا بگم چند وقت پیش واسمون مهمون اومد از اون مهمونا که با دست گل و شیرینی میان شایدم با کروات ... از همونایی که از اب و هوا شروع میکنن تا به اصل مطلب برسن خلاصه بگذریم از جریانات قبل از اومدنشون 
اومدن و نشستن و ................ رسید به چایی اوردن ما .... ما هم که خوب بلد بودیم چی کار کنیم ریختیم و خبرمون بردیم اقا داشتم مثل بچه ادم سینی رو میبردم طرف پذیرایی همین که به پذیرایی رسیدم همشون ساکت شدن و منو نگا کردن ... خوب تو بودی هول نمیشدی ؟؟؟
یه هو نمیدونم چرا استکانا میخوردن به هم هی نمیدونم چرا صدا از خودشون در وکردن ... نمیدونستم چیکار کنم یه هو نگام افتاد به همون اقاهه که با ولیش اومده بود ... سرشو پائیین برد و به ریش نداشتم میخندید
... بی تربیت ... کلی قاطی کردم باز سیمام اتصال کرد ... دیگه دستم نلرزید چایی رو تعارف کردم رسید به همونی که با ولیش اومده بود سینی رو بردم جلوش نگام کرد ... بهش اخم کردم اینشلکی
تا استکانو برداشت و اومد که ببره پائین منم سینی رو اوردم بالا و تق خورد به هم و ریخت روش ... تو عمرم انقدر دلم خنک نشده بود
رو تمام کتش لک چایی موند ... مبل هم همینطور یه لک چایی روشه مامان هر وقت میبینش لبشو گاز میگیره الهی قربونش برم 

خلاصه هر کی یه چیزی میگفت ... باباش گفت که مثل اینکه خواستگار زنونه
بابا گفت ای بابا ما رو یاد ایام انداختی دختر جان
مامانش هم یه نگا به من میکرد میخندید و دستمال میداد تا لباسشو پاک کنه
مامان بود که فقط حرص میخورد البته اون اقاهه هم که با ولی اش اومده بود حرص میخورد ....
یک ساعت بعدش هم رفتن و بعدم همونایی که اول این پست نوشتم .... تو بودی چی کار میکردی ... کار زشتی کردم خدایی؟؟
اینم بگم که از اومدنشون راضی نبودم و تو رو در واسی و این حرفا ... حالا هم خودم اصلا ناراحت نیستم .
.. یه شوخی بود که توش پند بید البته پندش با قند نبید با چایی بید ...
فقط واسه این ناراحتم که مامانم و از خودم پاک ناامید کردم 
شترق