صفحه نخست
تماس با من
آمار و خروجی RSS RSS 2.0
لوگوی دوستان سلام ... عيدتون مبارك 
دوباره اومدم ... يه ماه نشده ولي يه سال گذشته ... يعني بيست و هفتم اسفند اومده بودم اينجا هنوز بيست و هفتم فروردين نشده كه بشه يه ماه اما هشتاد و چهار بود الان هشتاد و پنجه ...
اومدم ديدم كامنت ندارم حالم اساسي گرفته شد ... بعد خار مادر ميل زده بود كه اقا اين باز نميشه كه بتونيم نظر بديم ... ديدم راست ميگه باز نشد .. چراشو نميدونم ... رفتم بلاگ نجما گفتم شايد اپيده باشه ... خبري نيبود اما 27 تا نظر داشت ... دلم هوارتا براش تنگوليده ... 
بازم بد قول شدم ... نجما به خدا نشد بيام اصفهان ... مسيج دادم گوشي خالت ... فكر كنم بهت گفته بودم وقتي شانس پخش ميكردن كجا بودم نه ؟ اوا؟ نگفته بودم ؟؟؟؟ بابا گفته بودم يادت نيست ... تو صف دماغ بودم
.... اصلا من هيچ وقت نبايد تصميم بگيرم كجا برم ... اون از قرارمون تو دانشگاه كه فكر كنم بعد چند ماه شدني شد تازه اون موقعم شما داشتين ميرفتين كه من اومدمو از وسط راه برگشتين ... قبلا نميخواستم مشهد برم ري به ري مشهد بودم .. حالا كه دلم حســــــابي تنگه نميشه 6ماه ميخوام برم نميشه ..... چي بگم گلم فقط ببخشونيد ...... هوارتا معذرت جلو اينهمه ادم دارم ازت معذرت ميخوام كه اومدي به جونم غر نزني .... كه ديگه دل ندارم به خدا .........
يه جوريم .. نميدونم خوبه يا بد ... نميخوام رمانتيك بازي در بيارما .. اما هم دلم گرفته هم يه جورايي خوشحالم ... هم بغض دارم هم نميخوام گريه كنم ... دلتنگم .. واسه چي واسه كي نميدونم ... رواني شدم به خدا ... 
رفتم سر كشويي كه هر چي بگي توش هست ... ريختم بيرون البومامو نگا كردم ... يه البومم نيست ميترسم گمش كرده باشم اينور اونور انداخته باشم ..... 
بعد عينكو و لنزم به چشم خورد ... يه چهار ماهي هست از شرشون خلاص شدم ... لنزم خشك شده بردم بالا و شستمش ... چقدر گمشون ميكردم .....
اون عينك غراضمم بود .. هموني كه سارا روش نشسته بود ... تازه رسيده بودم مشهد ... داشتم چمدونمو خالي ميكردم عينكمو كه تازه چهار روز بود گرفته بودم گذاشته بودم رو تخت .. سارا وارد اتاق شد و اَدد نشست روش ... قبل عيد بهش زنگ زدم گفت هنوز داريش ؟؟؟گفتم ميخواي واست پست كنم هي بشين روش هي حال كن
... بعد ياد كلوچه هاي افتاديم كه اورده بود و گذاشته بود تو بالكن اتاقمون ... هي ميداد به خوردِ ما ... هي ميگفتم سارا اينا مزه صابون ميده
... ميگفت نه تو فكر ميكني
... اخر ترم موقع اثاث كشي ديديم بعله بسته صابونش كنارشون بوده ...... چقدر به خودمون خندييم ... يا اونروز كه رفته بوديم خسروي به زور چپيديم تو يه ماشينه .. اخه تاكسي نگه نميداشت جايي سوار شديم كه ماشين نبايد نگه ميداشت ... يه هو يه پليس راننده ماشين رو نگه داشت كه جريمش كنه ... سارا رفت پايين و نذاشت ....

به همزادمم زنگيدم ... نَمُرده بود
... دچار عاشقي شده بود
... خيلي افسرده بود .. پر از غصه بود صداش .... مثل خودم ... منم كه از مشهد برگشته بودم همونجوري بودم ... يه هو از يه جايي پر ادم پر دوست پر شيطوني و هوار هوار و خاطره هاي قشنگت جدا شي و بياي يه جايي كه فقط خودت باشي و خودت ... الانم فكر كنم همين مرگمه ... 

دلم شلوغي ميخواد و جمعيت ...سر و صدا .. ترقون شترقون .... تو اون هشت روز اولش از شلوغي فراري بودم ... اعصابم خورد ميشد ... اخه يه يه سالي بود نرفته بوديم ... تا ميرفتيم خونه عمو همه ميريختن اونجا .. ميرفتيم خونه عمه همه تلپ كمپلت ... صبح تا شب صد جا ميرفتيم عيد ديدني ... هر جا ميرفتيم يه هو همه ميومدن .... بد نبود .. خوش گذشت ... تازه فهميدم چقدر حسودم ... به چيزايي و به كسايي حسوديم ميشد كه اگه بفهمن از خنده روده بر میشن ...
چقدر خوردم همچون گاو .... اخه اگه زود از كنار سفره ميرفتي كنار جولو سي نفر بايد توضيح ميدادي و صابخونه رو تو جيه ميكردي كه نميتوني بخوري ميتركي احتمالا ... ترجيح ميدادم غذاهاي چرب و چيلي رو بوخورم و صداي كسي هم در نياد ..
هي ري به ري از مامانم ميپرسونيدن كه من ازدواجيدم ؟؟؟
دختر عموم كه خفن تو كفم بود ... همش يه جوري ميخواست زير زبونمو بكشه بيرون ... منم كه اصلا نميفهميدم كه ... بماند كه كلي سر كارش گذاشتم و كلي براش بستم .... بيچاره .... فكر ميكرد فقط ااونه كه از اسرارم خبر داره كلي خوشحال بود كه زير زبونم و كشونيده .... بد بختول وقتي فهميد سه روز سر كاره داشت منفجر ميشد .... 
بد نبود ... تا شنبه كه رفتيم و زديم به بيابون ... 5 تا ماشين پر ادم ... پياده كه شديم يه كم اينور اونور و يه هو چوشمانم خوردوند به يه مارمولك .... واي ولي يه جوري بود چشاي ورقلومبونيده
... سرش اصلا كشيده نبود .... جاهاي ديگشو نرسيدم ببينم
... ولي مارمولك بود به قول رضاچِلپاسه .... شروع كردم دوييدن دنبالش ... يه هو ديدم نوه ها همه دنبال مارمولكن
... اقا مگه ميشد گرفتش ؟؟؟؟ اخرش عمو علي گرفتش ... خودمو خفه كردم بهم بده نداد
... ولش كرد رو زمين گفت خودت برو بگيرش ... بي تربيت بي ادب بي نزاكت
... تازه اون يكي علي كه ميشه شُوَر دخي عموي سر كار رفته ... سِويچ داد دستم با ماشين برم دونبال مارمولككككك
... اوممممم نميخواممممممم هيچي ديگه سرمو گرم كردن و مارمولك رو فراري دادن و گرنه من الان يه ماريمولك خشك شده بالاي تختم داشتونيدم .......
نزديك غروب شده بود .. شوهر عمه ها يه چايي حسابي با سماور زغاليشون دادن بهمون بعد راه افتادم برم بالا كوهي جايي ... بابا و بقيه رفته بودن منم با دخي عمو ضايع نشده و پسر عمو فينقيلي و كايكو راه افتاديم ... ديگه تاريك شده بود ... بابا اينا داشتن بر ميگشتن ... رفتيم بالا كوه ... منصوره گفت داد بزن سبك شي
... شروع كرد به ... ميگفت از دست فلاني ... يه هو داد ميزديم ... ميگفت به خاطر پشت كنكوريم ... داد ... از دست عمه فاطي ... داد ... يه پنج شش باري گفت و داديديم ... بعد تموم شد من هي جيغ ميزدم به خاطر دلتنگيام بد بختيام .... صوري هاج و واج نگام ميكرد ... مثل ديوونه ها داد ميزدم ... صوري منو گرفته بود و غش غش ميخنديد
... منم هم ميخنديدم هم داد ميزدم ... خيلي حال داد
.... خدايي سبك شدم ... يه هو ساكت شديم ... سكوت وحشتناكي بود ... خيلي ترسيدم ... تاريك بود ... اومديم پايين ... عمه زهره بغض كرده بود فكر ميكرد پريساشو لولو هاي بيابون خوردوندن ... زنعمو هم شروع كرد به غر زدن به صوري كه چرا دير كردين و اينا ... مامان منم داشت واسه خواهر شوهرش حرف ميزد ... انقــــــــــــــــــــد نگرانم نشــــــــــده بود ....

خودمو انداختم تو ژيان علي شُوَر مريم ... يه ژيان غراضه اي بود كه نگو ... يه ژيان داره يه پرايد ... دل از ژيان نميكنه ... خدايي حقم داره ... خيلي باحاله
... سر هر پيچي درش خودكار باز ميشد
... سقفش يه هو ميپريد بالا ... نميخواست منو سوار كنه ميگفت شانس نداريم ميوفتي ممري بايد ژيانمو بفروشم ديه تو رو بدم ... من نشستم و همه ماشينا رفتن مجبور شد منم ببره
... اونشب تنها شبي بود كه تو اون هفته از ته ته دلم خنديدم ... ديوونه شده بوديم ... مريم فرمونو گرفته بود ... پسر عموه دست علي رو گرفته بود ... منم چسبيده بودم به در كه باز شه
... صوري مُرده بود از خنده ... علي يه هو فرمونو از مريم گرفت اخه داشتيم دار فاني رو وداع ميگفتيم
... مريمم مثل بچه ها پاشو ميكوبوند كف ماشين ميگفت من گازو كلاژو ميخوامممممممم .
.. يه هو سقف جلوش باز شد باد ميومد تو ... صوري گفت علي نميشه يه كاري كني صندوق عقب باز شه ؟ هوا از اينور بياد از اونور بره ؟؟؟؟؟ داشتم ريسه ميرفتم از خنده يه هو در باز شد داشتم ميوفتادم اگه صوري نگرفته بود الان معلوم نبود كجا بودم .... هي ميگفتم بابا پيچ ميپيچه تو نپيچ ... فقط اون دو سه ساعت بود كه از ته دلم خنديدم .......... اگه پا بودا با همون ژيان ميومدم تهران .....
يه شنبه هم كه بابا ساعتاي 8 صدام كرد كه پاشم و ساكا رو ببندم ... گفتم داره اذيت ميكنه ديديم نههههه انگاري جديه
... خيلي عجيب بود اخه هر وقت ميرفتيم دو سه هفته اي ميمونديم تازه بعدشم با مكافات ميومديم .... فهميدم كه ديگه استاده با بابا راه نمياد و بعد عيد بايد پايان نامشو تحويل بده ......
اين شد كه اومديم ... اصفهان رفتنمونم ماليد .......... نجي جونم بازم منو اكسكيوز مي كن .....
خيلي چيزا بود كه بگم اما حسش نيست ... 
ميخوام ادم شم
... ديگه نت نميام ... ميام اما كم ... ميخوام درس بخونم ... يا نهايتش يه كاري چيزي ... 6ماه الاف بودم ... نميدونم چرااينهمه تنبلي كردم ... شش ماه از زندگي عقبم انگار. خيلي كاراست كه بايد بكنم .. تو ين يه هفته خيلي تصميما گرفتم .......... ديگه نميخوام مادده 6 ماه پيش باشم ... بايد درست شه همه چي ... رو يه سري از رفتارم بايد فك كنم ... رو فكراي غلطم ... برخوردام ....... بايد ادم شم .... ادم ... يكي كه سرش به تنش بيارزه ... پس من ميرم ادم شم
خوب؟؟دارم ميرما .. برم ؟
ديگه آن نميشم شايد هفته اي يه بار اونم پنج شنبه ها ساعت 1 يا 2 ... اپم بعيد ميدونم مگه فوريت پيش بياد .... اما ميلا رو حتما جواب ميدم .... قول قول قول ....... 
پـــــــــس پيـــــــــــــــش به ســـــــــوي ادم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدن
دی سی شدم رفتی ... اينم از اون يه هفته ای که نبودم تعريف کردم ... لعنت به اين نت که هر بار ميايم توش اينجوری ميشه ... ميبينمت
بازم دلم تنـــــــــــــــــــــــــــگوليد
.... شب شهادت امام رضاست .... براي هزار هزارمين بار :
كاشكي ميشد پيشت بودم ......... نميدونم چه حكمتيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودمو خفه ميكردم انتقالي بگيرم برگردمم تهران ... تا ترم اخرم دلم به ميهمان شدنم خوش بود .... اما نشد و موندگار شدم ... حالا كه واسه دو روز فقط دو روز ميخوام بيام ... نميشــــــــــــــــــه... اخه چرا ؟؟؟؟؟ 

السلام عيك يا علي ابن موسي الرضا
از همين جا سلام .... ولي كاشكي ميطلبيدي ....اخه كارِت دارم ... كلي حرف دارم واست ... بطلب ...

خيلي دوست دارم 
