●••. felan hichi .••●

 
●••. felan hichi .••●

صفحه نخست      بايگاني      تماس با من
نوشته های قدیمیم ۱۳۸٧/٢/٧
۱۳۸٦/٢/۱٥
۱۳۸٦/٢/۸
۱۳۸٦/۱/٢٥
۱۳۸٦/۱/۱۸
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/۱٢
۱۳۸٥/۱۱/٢۱
۱۳۸٥/۱٠/۳٠
۱۳۸٥/۱٠/٩
۱۳۸٥/٩/٢٥
۱۳۸٥/٩/۱۸
۱۳۸٥/۸/۱۳
۱۳۸٥/۸/٦
۱۳۸٥/۸/۱۳
۱۳۸٥/٧/٢٢
۱۳۸٥/٧/۱٥
۱۳۸٥/٦/٢٥
۱۳۸٥/٥/۱٤
۱۳۸٥/٤/۳۱
۱۳۸٥/٢/۳٠
۱۳۸٥/٢/٢۳
۱۳۸٥/٢/۱٦
۱۳۸٥/٢/٩
۱۳۸٥/۱/٢٦
۱۳۸٥/۱/٢٦
۱۳۸٥/۱/٥
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱٢/۱۳
۱۳۸٤/۱٢/٦
۱۳۸٤/۱٢/٦
۱۳۸٤/۱۱/٢٩
۱۳۸٤/۱۱/٢٢
۱۳۸٤/۱۱/۱٥
۱۳۸٤/۱۱/۸
۱۳۸٤/۱۱/۱
۱۳۸٤/۱٠/٢٤
۱۳۸٤/۱٠/۱٠
۱۳۸٤/۱٠/۳
۱۳۸٤/۱٠/۱٠
۱۳۸٤/٩/٢٦
۱۳۸٤/٩/۱٩
۱۳۸٤/٩/۱٢
۱۳۸٤/۸/٢۸
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/۸/۱٤
۱۳۸٤/۸/٧
۱۳۸٤/٧/۳٠
۱۳۸٤/٧/۱٦
۱۳۸٤/٧/٩
۱۳۸٤/٧/۱٦
۱۳۸٤/٦/٢٦
۱۳۸٤/٥/۱٥
۱۳۸٤/۳/٢۸
۱۳۸٤/۳/٧
۱۳۸٤/٢/۳۱
۱۳۸٤/٢/٢٤
۱۳۸٤/٢/۱٧
۱۳۸٤/٢/۱٠
۱۳۸٤/٢/۱٠
۱۳۸٤/۱/٢٠
۱۳۸٤/۱/۱۳
۱۳۸٤/۱/٦
۱۳۸٤/۱/۱۳

درو همسایه .••● نجما جیگر طلای من ●••.
●••. خنگ با لباس آبی .••●
.••● آبجی نغمه ●••.
●••. دایانا .••●
.••● محمد خانوم نیناز کوماری ●••.
●••. سامان نفتی .••●
.••● بیژن و مصوم ●••.
●••. عروس مرده .••●
.••● عمو نمکپاش ●••.
●••. گوسفند زنده .••●
.••● نان عشق بیتربیتی؟●••.
●••. نقطه سر خط .••●
.••● سیب و هویج ●••.
●••. عمرو دیاب .••●
.••● تینا ●••.
.••● شله قلم کار●••.
●••.منگلها .••●
.••● پیشی تام کروز اینا ●••.
●••.خانوم بولدوزر .••●
.••● نسیم خانمی ●••.
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراح قالب : خانوم توت فرنگی
خوش اومدی جیگر طلا
marmolake zesht


صفحه نخست
تماس با من
Erorr in Your Internet Explorer !!!

Mojtaba Online

http://www.dot.sub.ir/

مشترک مورد نظر marmolake zesht
آمار و خروجی RSS   RSS 2.0   لوگوی دوستان پرشین وبلاگ

همسادمون که مامانش ۴ ماه امریکا بوده

 

 

سلام .. پق .. علیک .. چه خبرا چه چیزا ؟؟؟

زیاد نمیحرفم اخه این سری دست پر اومدم .. کسی نیست اینا رو از دست من بیگیره ؟؟؟ یه داستان دارم منم زدم تریپ همساده آزاری ... کمال نجی در من اثر کرد. ولی خوب یه عالمه طولانی شد ... بدم میاد آپام گنده گنده میشه ... ولی دیگه هی میخوندم از سر و تهش بزنم بیشتر بهش اضافه میشد ... ولی خوندنش خالی از پر نیست ... توش همه همساده هام هستن ... ولی بیشتر واسه نجی نوشتم تا یه ذره دلش خنک شه که حداقل نشد برم اصفهان ... اینجوری بجبرانم وای نجمه نمیدونی کیا این تو هستن بچه های دانشگاه توش جمعن یعنی بخون و به یکی بگو دلتو بگیره  .. البته همشم مال تو نیست  ... خیلی دلم میخواست چرت و پرت بنویسم ... خیلی وقت بود شیطونی نداشتم تو کَلَم ... خلاصه دیگه هر چی تو کله پوکم بود ریختم اینجا ... پاتو نذاری روش از  اون کنار برو ... دیگه برین بوخونین ... اگر چیزی بود که نفهمیدی گلم به خودت فشار نیار تریپش یه جوریه که فقط آدمایی میفهمن که بازیگراشو میشناسن .. قالبو عوض کردم احتمالا بشه کامنت گذاشت ... خار مادر ناراحت نشيا به خدا فقط بخاطر اين عوض كردم كه بالا نميومد كپيشو دارم وگرنه قالب  گرفته شده پس گرفته نميشود .... منتظرم

 

 

همسادمون که مامانش چهار سال آمریکا بوده

 

اخی نازی ... یاد ش میوفتم دلم یه هالمـــــــــــــــــه میسوزه  ...(الو الو 125 دلم آتیش گرفته؟) آره میگفتم این همسادمون 23 سالشه .... به شغل طبیبی مشروف میباشند ... خیلی بچه گلیه ... اعتقاداتی داره که هیشکی نداره ... انقده نازه . قصد ازدواجم نداره فقط یکیو میخواد که بتیغتش به قول خودش نیازهای مادی معنویشو براورده کنه ؛ اینو نجی گفته در صحت یا حنا بودنش جای شک نیست . با اینکه چهار سال مامانش آمریکا بود و سایه شم تو چمدونش گذاشته بودو برده بوده و بالاسرش نبوده خیلی بچه مودب و با تربیتیه ...( یه صفحه از فرهنگ و ادب ترجمه این اقا طبیبه )

روز اولی که مامانش رفته بود آمریکا هیچی نخورد حیوونی ... روز دوم فقط صبحونه خورد با ناخوناش ... روز سوم ناهارم خورد بدون ناخوناش  ... روز چهارم شامم خورد هم با ناخوناش هم بدون سس... دیگه کم کم براش عادی شد .. ولی نه اینکه حالا که مامانش برای 4 سال رفته آمریکا میخواد فراموشش کنه هااااا نه نه نه نه هرشب میرفت لبه پنجره با اینکه جا نمیشد ولی نصف اینور نصف اینور میشست و به ماه نگاه میکرد و از درد فراق مامانش که 4 سال دیگه میخواد برگرده مثل گرگ زوزه میکشید و عکس مامانشو تو ماه میدید ...

وای خدا مرگم تازشممممممم یه بار میخواست بره روی مامانشو تو ماه بماچه که یه هو دیگه هیچی نفهمید ... از پنجره افتاد پایین ... تو پِجُوتِ آردی عباس قلی اینا (همساده این وریشون) که تو حیاط پارک بود؛ عباس قلی و نقره ای (همساده اونوریشون)بردنش تیمارستان به جای بیمارستان ... واییییی خدا مرگم قلی زنگ زد گفت همسادمون چند تا دندش شکسته و حسابی اوضاش بیریخته ... دو هفته بعدش قرار شد مرخص بشه آخه دیگه تیمارستانشون جا نداشت نقره ای خواهش کرد که بذارن بمونه حتی رفت پوژوی 206 نقره ای طلاییشو فروخت تا خرج تیمارستان طبیب و بده ... اما گبولش نکردن

قلی هم بیکار نبود رفت تا مخ رئیس بیمارستانوکه آقای کوثری بود بزنه .... اون در حالی که چشاش پر اشکولی بود به آقای کوثری (که هم وسط سرش کچل بود هم عینکی هم لاغر هم دراز) گفت :این طبیب مامانش تازه رفته آمریکــــــــــا تا 4 سال دیگه نمیاد از آمریکا ... اما فایده ای نداشت کوثری فقط یه روز اجازه داد بمونه ... بعدم گفت به من چه مامانش رفته آمريكا .

 

 

عباس قلی انقده گریه کرده بود دیگه چشاش نمیدید ... نقره ای هم رفت پولشو پس داد و پجوت طلایی نقره ای شو پس گرفته بود ولی یه ذره نقره ایش کمرنگتر شده بود .... بعدم اومد دست قلی رو گرفت و مثل دو کفتر بدبختول رفتن به سوی خانشان ...

 

طبیب تنها شد ... تهنای تهنا ...مگه نگفته بودم ؟؟؟ آخه مامانش رفته بود آمریکا اونم برای 4 سال ... دیگه دیونه شده بود انگاری .. اخه سر ظهر رفته  بود لب پنجره نصف اینور نصف اون ور و تو هوای ابری که خورشید هم دیده نمیشه دنبال ماه میگشت تا زوزه بکشه تا به مامانش بگه که آقای کوثری اینا نمیذارن اینجا بمونه ...آخه بد جوری به در و دیوار و اون تخت و آقای کوثری با اینکه کلی بدجنس بود عادت کرده بود میدونی اُنس گرفته بود ...

 

 اما ماه و ندید ولی زوزه رو کشید ...

 

یه هو در باز شد و یه پرستار اومد تو اتاق ... وقتی آقای همسادمون رو در اون حالت دید چسبید به دیوار و هر 5 ثانیه یه 10 سانتی به زمین نزدیک میشد و بعدم نشست رو زمین و پاهاشو میکوبید رو زمین وگریه ای میکرد که بیا و ببین و بِبُر و بِبَر ........

منم همین موقع رسیدم .. اخه نقره ای زنگ زد گفت که برم بیمارستان دیگه نمیتونن بمونن منم رفتم اما وقتی رسیدم که پرستاره تو بود و منم پشت درای بسته .. فالگوش که نه همینجوری داشتم رد میشدم ... به اونش کار نداشته باشین به ادامه سریال بتوجهین ...

 

آقای طبیب که داشت تصویرمامانش( که 4 سال آمریکا بوده ) رو  که تو ماه داشت کامل میشد و میدید با صدای گریهء پرستار همه افکارش بهم ریخت ... اومد که بکوبتش به دیوار(تا یادش بمونه که دیگه هیچ پسری رو از عسک مادرش جدا نکنه )

اما ... دلش نیومد .. اخه اون پرستاره یه عالمه لاغـــــــر بود و مثل کلاغ لباس سفید به تن داشت وشیشه عینکش که ته استکان جهاز مامانش بود(که چهار سال آمریکا نرفته بود ) پر اشک بود ... طبیب یا همون سامی قصه ما عینکو از رو چوشمانش برداشت و اشکای توشو ریخت تو گولودون عشقشون که کنار تخت بود ... بعد عینکو پاک کرد و داد دستش ....

 

وساعتها به چوشومان هم خیره شدن ... پرستاره همون پرستاری بود که شیفت ظهر تو همون بیمارستانی کار میکرد که سامی یا همون آقای طبیب دکتر اونجا بود ... با این تفاوت که مامانش 4 سال آمریکا نرفته بود ... نه بابا پرستاره رو میگم مامان سامی 4 سال رفته بود اما مامان دختره نرفته بود شایدم رفته بود اما نه چهار سال ..

 

اسمشم اقدسشون اینا بود ... اقدسشون اینا در حالی که داشت ریمل پا چشممشو پاک میکرد گفت الان حالت بهتره ؟ خوبی ؟؟ پس دیگه من برم شیفت ظهرم دیر میشه ... سامی هنوز غرق درته استکان روی چشای اقدسشون اینا بود ... اقدس اومد بره ... که یه هو صدای گلومپ گلومپ اومد ... وای بگو چی بود ؟؟؟ اگه گفتی ؟؟؟ سادهستا !!!

 

اون گولودون یادته کنار تخت سامی بود؟ که سامی اشکولیای اقدسو توش ریخته بود ؟؟؟ وای سامی توش لوبیای سحر آمیز کاشته بود از همونایی که مامانش که برا چهار سال رفته بود آمریکا براش با پوست پیشوتاز فرستاده بود شایدم براش میل کرده بود ... دقیقا نمیدونم .

اقدسشون اینا زوتی پرید پشت سامی و سامی گفت نترس اون با من ... اقدس گفت کدوم با تو ؟؟؟ سامی گفت : من مامانم 4 سال میخواد آمریکا بمونه من همه چی رو میدونم ... همش با من .. اقدسشون اینا : من به شما افتخار میکنم ...

 

 یه هو جک با تاکسیش اومد پایین گفت :

 هی سامی ( آلن دلونی بخون ) تو آرزو کردی بری آمریکا ؟؟؟

سامی گفت :اوهوم .. جک تو همونی که ؟

جک : آره بابا

سامی : راننده تاکسی شدی؟

جک: آره بابا دیدم صرف تو همینه .. به مامانم خدا بیامرز دم مرگ قول دادم که آدم شریفی باشم .. اونموقعها یه چند تا از تخم مرغای طلا رو قایم کرده بودم تا طلا گرون شد فروختم و زدم توکار نت ووُُِرک و گولیود کوئیستون یه دو تا بازو جور کردمو و یکم پول از سپهر و شانتیا قرض گرفتم یه 206 خریدمم .. نقره ای طلایی ... جات خالی ... دیدم بیکارم فروختم دو تا تاکسی نمره تهران گرفتن یکیش تو خط ایران آمریکاست دست خودمه اون یکی هم تو خط اندونزي اكباتانه .

یه هو یکی سرشو از ماشین آورد بیرون گفت : اقا نمیخواای حرکت کنین یه وقت دیر میشه ها ! دیدیم اوا هادی مهاجری خودمونه بابا آشنا ! امریکا میخواد بره چیکار ؟؟؟لابد ديگه از اون يه دست بلوز شلوارش خسته شده و داره ميره لباس بخره تريپ خارجكي .

جک گفت : خوب بابا الان میریم

تو لیست آرزوهاش نگا کرد و گفت : اما نگفته بودی یکی دیگم باهاته

- منم نمیدونستم خواست خدا بوده

- اما من فقط واسه  یه نفر جا دارم ...

- خوب این آقا برن عقب من و خانوم جولو میشینیم

- وا بچه تهرون جولو دونفر سرنشین جریمه داره نمیدونستی؟؟

 

باز یکی دیگه تو این هیری ویری سرشو آورد بیرون و بنا گذاشت به غر زدن ... اول فکر کردم شیره بعد دیدم اوه مای فیبر اینم که آشناست عماد لشکریه ... لابد داره میره آمریکا بالاخره سلمونی چیزی  اونجا ...

 

یه هو اقدس دوباره نشست رو زمین و گریه .. سامی هم که نمیتونست گریه و غصه اقدسشون اینا رو ببینه گفت:جریمشو خودم میدم ...

 

بعد نیگا کرد دید تو جیبش فقط یه 25 تومنیه اونم نذر کرده بود مامانش اگه از امریکا براش تفنگ لیزری بیاره بندازه یه صندوق صدقه ای که درست کار می کنه .

 

وقت تنگ بود ساقه لوبیا داشت رشد میکرد .. اگه از سقف بزنه بالا چی؟؟؟ همه میریزن پایین ... و کمیته و ...

 

جک:بدو سامی زود باش یا خودت یا باید 4سال دوهفته کم صبر کنی تا مامانت بیاد ..

سامی روکرد به اقدسشون اینا : من باید برم فقط قول بده منتظرم میمونی خواهش میکنم منتظرم بمون ... منم یه لباس عروس تور توری با کفشای تق تقونی(از اونایی که چی میگن ؟پاشینه؟پاشته؟ پاشنه داره و صدا میده )میارم .، عوضش تو هم برام یه پلیور بخر و بعد که برگشتم نیازهای مادی معنویمو برطرف کن ( اینو دقیقا نفهمیدم اخه داشتن تو اتاق بغلی به همساده خارجکیمون (عمو سامان ) آمپول میزدن ( اخه زیادی زیر آب مونده بود و سرما خورده بود خدا مرگم) داد زد درست نفهمیدم . تازه همون موقع دایانا اومده بود دماخشو نشون بده دیگه سلام و احوال پرسی نشد دیگه بفهمم .. حالا گیر نده ...

 

دوباره ته استکان جهاز مامان اقدس اینا که روچوشمش بود پر اشکولی شد ... سامی بازم برداشت و خالیش کرد تو گولودون عشقولیانه اشان ... بعد گوذاشت رو چشم اقدسشون اینا و گفت: بهم بگو بوگو که منتظرم میمونی ... بذار بدونم دو تا چشم منتظرمه .....

اقدسشون اینا:باشه برو .. دلم برات تنگ میشه ....... مواظب خو............

دست سامی تو دست اقدس و اقدسم داشت حرف میزد و هنوز حرفاش تموم نشده بود که یه هو هم جک و هم تاکسی نمره تهران و هم لوبیا و ساقه و برگ و گلبرگ و اینا غیب شد ....

 

اقدس دوباره نشست رو زمین و اَراَر.. سامی من به یادتم من منتظرتم .. یه هو یه دست میزنه رو شونش که من اینجام ... چرت و پرت نگو

 

سامی بود ... جا مونده بود ... اخه اشکای سری دوم اقدسشون اینا که ریخته بود رو گلدون خیلی شور بود باعث شد هم جک و هم تاکسی نمره تهران و هم لوبیا و ساقه و برگ و گلبرگ و اینا غیب بشه ...

 

سامی سرشو کوبوند به دیوار و داد میزد .....همش تقصیر تویهههههه ... نذاشتی من برم پیش مامانممممم ... تقصیر تو که هم جک و هم تاکسی نمره تهران و هم لوبیا و ساقه و برگ و گلبرگ و اینا غیب شدن ... انقده لفتش دادی که باعث شدی هم جک و هم تاکسی نمره تهران و هم لوبیا و ساقه و برگ و گلبرگ و اینا غیب بشن ... بعد که اینا رو گفت همچون گاو نعره کشید و شروع کرد به زدن کلش به دیفال ...

اقدس شیشه عینکشو پاک کرد وقتی دید سامی داره کلشو میکوبونه به دیوار شروع کرد به جیغ زدن و کشیدن گیساش : بیا بیا منو بوکوشونننن بیا بزن بیا همش تقصیر منهههه من نمیتونم خودمو ببخشم ... اولش که تصویرشو ازت گرفتم حالا که خودشوووووووو سامی تو رو خدا بیا منو بوکوشون راحتم کن ... من بودم که هم جک و هم تاکسی نمره تهران و هم لوبیا و ساقه و برگ و گلبرگ و اینا غیب شدن ... من نحصم اگه نبودم هم جک و هم تاکسی نمره تهران و هم لوبیا و ساقه و برگ و گلبرگ و اینا غیب نمی شدن من چه جوری پس فردا (به زمان هجری میلاد اینا )تو چشم تو و بچمون نگاه کنم ؟؟؟؟نه بیا خلاصم کن ....

 

میخواست بازم بگه اما دیگه همه موهاشو کندونده بود دیگه نمیشد یعنی مویی نداشت ...... که هم بِکَنه هم داد بزنه.

 

سامی هنوز داشت سرشو میزد به دیوار .. سرشم نمیشکست ... سامی رو کشوند کنار و هی میرفت عقب میومد جلو سرشو میکوبوند همون جایی که سامی میکوبوند .. دیوار نرمی بود ...

 

 سامی اومد پرتش کرد گفت: اِهکی دیوارخودمه برو یه دیوار دیگه واسه خودت  پیدا کن ... من اول اینجا رو پیدا کردم .

اقدسشون اینا : خوب دیوارای دیگه رو دوست ندارم

سامی : به من چه برو یه کار دیگه بکن

اقدسشون اینا : خوب چی کار کنم دیگه مو ندارم بکنم ...

سامی: به من ربطی نداره

اقدسشون اینا : خوب تو موهاتو بکن من سرمو اینجا بکوبم .

سامی: باشه ولی موهام تموم شد نوبت منه ها

 

بعد جاشونو عوض کردن و هر دوشون کچل شدن ... یه هو نجمه اومد و منو دید که چسبیدم به در نجما هم به قول خودش کونوجکــاو ... هی منو نیشگون میگرفت که بریم تو آخه جورابش رو شوفاژ اون اتاق جا مونده بوده گذاشته بود خشک بشه .. باید میرفتیم بیرون طرفای احمد آباد اینا .. عروسی داداش میلاد بود ...

 

خلاصه مونده بودیم بریم نریم ؟؟ماده ایم؟؟ که یه هو یه پسر با کفشای نود هزار تومنی اومد ... نجی ازش کمک خواست اونم با کفشای نود هزار تومنیش کوبونید به در در همون حین دیدم که بعله زیر اابروشم تمیز کرده  رفته سر قرار نتی  .. به نجی گفتم میبینی چه دوره زمونه ای شده ؟؟ نجی گفت نه! کو ؟؟؟

 

که یه هو صدای شلیک شنیدیم ... سامی بود و مسسفانه دیگه نبود ... یه گوله زد تو پایی که قبلا پلاتین داشت و رفت تو کما (من نميدونم از عمو سامان و همسادشون بپرسين )و بلافاصله .......... گفتنش برام سخته جولو چوشومانم ...

 

هر چی گشتم دنبال سامان ( پسری با کفشهای 90 هزار تومنی ) اثری ازش ندیدم ... نگو از در که رفته تو از پنجره هم رفته بیرون .. لابد به خاطر کفشای نود هزارتومنیش ... اقدسشون اینا هم با بهت به نجما نگاه میکرد ... همساده نغمه هم اومد ... از پرستارای همون بخش بود ... دویدم بغلش کنم اما انقده توپولی بود تو بغل من جا نمیشد مثل من که تو بغل نجی ... دو تا ماچ آبدارش کردم و اومدم اینور ...

نشست روبروی چهره وهمناک اقدسشون اینا .. هر چی نباشه همکار محترمه اش بود که . عینکشو از رو چوشمانش برداشت و تق خوابوند تو صورتش ... و گفت حرف بزن تو خودت نریز .. نجی پرید جولوش گفت نزنش به خدا اون تقصیری نداره نهههههههه به جای اون منو بزن بیا منو بزن ... من به جاش حرف میزنم ..

 

به نغمه اشاره کردم که نجی بچه که بوده از دست پرستار افتاده ... زیاد به رفتاراش اهمیت نده ... نجی رو بردم کنار ..

 

نغمه ادامه داد شق شترق .. میگفت حرف بزن اقدسشون اینا حرف بزن تو خودت نگه ندار ... بریز بیرون اقدسشون اینا .داد بزن .. گریه کن  اقدسشون اینا

 

در همین حین یه هو یه چیزی تو مایه های هوخشتره اومد تو و به سر اقدسشون اینا برخورد کرد و اقدسم یه جیغ زد و مرد . اخی مثل طوطی و بازرگان .. اونم هوخشتره نبود سامان بود با کفشای نود هزارتومنیش یه هو خورد به دیوار و بعدم در و دوباره از پنجره پرت شد بیرون ... احتمالا کفشای مرد عنکبوتی بوده از حراجی 90 هزار تومن خریده بوده ؟؟؟؟

 

نجی هم زوتی پرید جوراب شیشه ایشو که تا بالا زانوش بود پوشید و دست در دست هم رفتیم عروسی داداش میلادم تو مشهد هرچند که اصلا ازش خوشم نمیاد اه اه اه ... ولی دیگه روم نشد روی ممدشونو که میلاد خیــــــــــــلــــــــی دوسش داره زمین بندازم هوا شاید اما زمین نه .. جای نغمه خالی بود هر چی گفتیم بیا گفت نه شیفت شبم ...

 

بعدم کلید خونه سامی اینا رو برداشتم ... ماهی یه بار میرفتم و به گلاش آب میدادم و نامه های مامانشم جواب میدادم .. اخه اگه میفهمید که دیگه سامی نداره میومد ایران و کلی خودشو سرزنش میکرد .. اونوقت نمیتونست بگه من 4 سال آمریکا بودم .... جا داره اینجا از نجمه که کمک میکرد تمبرو به پاکت بچسبونم تشکر کنم .... بالاخره زبون درازش به یه دردی خورد ...

 

دیگه همه چی به خوبی و خوشی تموم شد ... و اون دو تا قمری عاشق که قرار بود به هم برسن چون نجی تو بلاگش دعا کرده بود برسن نرسیدن ... واما

 

نتیجه اخلاقی 1:

مامانا نرن امریکا ، اگه رفتن زودی بیان ، اگه نیومدن دیگه به بچشون نگن تا 4 سال نشده نمیایم ... اگه گفتن بهشون نگن برن لب پنجره و تو ماه عسکشو ببینن ، اگه گفتن دیگه نگن زوزه بکشن تا اونا بشنون ، اگه از دهنشون در رفت دیگه رفته ولی دیگه لوبیای سحر آمیز نفرستن برا بچه هاشون ، اگه فرستادن دیگه جون مادرشون یه جنس خوب بفرستن که تا بچه سوار شه صبر کنه یه لوبیای با شئور باشه ، اگه جنس خوب گیر نیاوردن بچه شونو مستقل بار بیارن که منتظر جواب یکی دیگه نباشن ، اگه نشد حداقل احساساتی بارش نیارن که پابند بشن .. اگرم نشد و نتونستن به درک از بی عرضگی خودشونو حقشونه برن آمریکا 4 سال بمونن بچشون بمیره خوبت شد ؟؟؟؟ (مامان سامی )

نتیجه اخلاقی 2 :

اگه از حراجی کفش میخری نود هزار تومن بپرس مال مرد عنکبوتی نباشه و در محیط های بسته مورد استفاده قرار نگیرد .( اقای سامان )

نتیجه اخلاقی 3:

کمتر بخورید تا تو بغل مردم جا شین ( نغمه گلم )

نتیجه اخلاقی 4:

زیاد زیر آب نمونین که بعد ببرتتون آمپولتون بزنن (عمو سامان )

نتیجه اخلاقی 5:

به خاطر هیچ دوستی جولو هر کس و نا کسی ( مستر کوثری ) گریه نکنیم چشامون نبینه ( عباس قلی )

نتیجه اخلاقی 6:

ماشین طلایی نقره ای تونو نذارین تو آفتاب حتی وقتی فروختینش تا خرج بیمارستان برو بچتونو بدین چون رنگ طلاییش کم میشه میشه دوویست و شیش نقره ای خالی (نقره ای بِچه شهر)

نتیجه اخلاقی 7 :

وقتی دماغت به صورتت میاد نری عملش کنی که بعدا در به در بیمازستانا شی (دایانا )

 

 

 

در پایان با تشکر از :

 

مدیر گروه گرامی آقای کوثری در نقش رئیس تیمارستان ... نجی در نقش نجی که از دست پرستار افتاده .. نغمه در نقش پرستار جان فشان گوگولی با اینکه امروز روز تولدشه اومدو ما رو قجالت داد ...ندا حرص در ار در نقش اقدسشون اینا ... سامان در نقش هوخشتره با کفشهای نود هزار تومنی ...  سامی در نقش سامی که مامانش 4 سال آمریکا بوده ... عمو سامان که فقط صدای دادشو داشتیم .. دایانا و دماغش .... میلادم که عروسیش بود نشد دیگه بهش زحمت بدیم ولی از خانواده محترمشون بالاخص ممدشون که میلاد خــــــــــیـــــــــلـــــــی دوسش داره داریم تشکر ... عباس قلی و پجوت آردیش که چشمشونو از دست دادن در این برنامه ... نقره ای که مغازشو ول کرد تا به فیلم ما برسه ... داری وَش در نقش جک ... عماد لشکری و ماهده همزاد که چون تو قلبم نبود بهش دیالوگ ندادم تازشم کنار اون آقای شیر نشوندمش تالهونيده شه و هادی مهاجری در نقش مسافران تاکسی جک ...

 

 

 

 

با تشکر از مدیر روابط عمومی ، نمره ، زنونه ،مردونه ...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - marmolake zesht
تولد نغمه آجی طلام

 اجي طلام نغمه گلم تولدت مبارك ... واييييي چطوري اوم اوم اوم (اينا ماچ آبدار بود ) كاشكي كه 100 ساله شي نه 120 ساله شي نه 120 سال كمه هميشه زنده باشي ...

 

اينم نفرين روز تولدت ... 120 سال ميخواي چه كني ؟؟؟ تو اين دنيا و ميون اين آدما هر چي كمتر بموني بهتره ... خلاصه هرجور راحتي گل تپلم خواستي مرده شور آشنا دارم خبرم كن ... اوم اوم اوممممممممممممممممممممممه

 

خلاصه كه گل تپلم تولدت مبارك عزيز دلم خيلي خيلي دوست دارم .. ميلتم چك كن حمتا حمتا .. يه عالمه بود گفتم كه هاردمو فورمت كردن اينارم تو همين چند روز كار كردم و گرنه فكر كنم  به 50 تا ميرسيد ... ببخش كار ديگه ازم بر نمياد ... كشكي بشه برگردي ايران ... حتي شده واسه چند روز ... دوست دارم هوارتا تولدت مباركككككككك ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - marmolake zesht

explorer blog