صفحه نخست
تماس با من
آمار و خروجی RSS RSS 2.0
لوگوی دوستان یه پادشاهی بود که با خانومش تو یه کاخ قشنگ زندگی میکردن ... بگو خوب !اما اونا بچه نداشتن ... گفتی خوب؟ دیگه یادت نمیندازم من میگم تو هم تو دلت بگو خوب! خوب؟
آره خلاصه به قول معروف اجاقشون کور بود! تا اینکه بعد کلی دوا درمون و اینا صاحب یه دختر خوشگل شدن و از اونجا که بچه رو باید یه جوری صدا کرد اسمشو گذاشتن *زیبا* !
سه تا فرشته مهربون که دوستای مامان زیبا بودن براش آرزوهای خوب کردن ولی جادوگر بدجنس آرزو کرد که*زیبا* تو 15 سالگی دستش بره زیر چرخ خیاطی و بمیره .
اما ... فرشته میربون آرزو کرد که نمیره فقط به یه خواب طولانی بره ! تا * شاهزاده * افسانه ای با یه ریو که تو قرعه کشی برنده شده بیاد و*زیبا* رو با یک تک بوق بیدار کنه و با خودش ببره و باهاش ازدواج کنه ؟!؟!؟!
خلاصه *زیبا* کم کم بزرگ شد و حالا چون خیلی وقت نداریم ایکی ثانیه میرسه به 15 سالگی ! دیگه تعریف جشن تکلیفش میمونه واسه بعد ! و چون خیلی دست و پا چلفتی بود دستش میمونه زیر چرخ خیاطی و کلی داد و هوار و آی دستم مامانی و اینا ... ولی چشمت روز بد نبینه خواهر هرچی این فرشته ها و جادوگره منتظر موندن که *زیبا* خانوم زحمت بکشن بخوابن ... مگه خوابید؟؟؟ هی واسش قصه گفتن ولی نخوابید ....هرکاری بگی کردن یه **مارمولکو** از دمش آویزون کردن و جولو چشش اینور اونور کردن *زیبا* نگاش کرد ولی نخوابید ...
واسه اینکه قصه خراب نشه *زیبا*رو با قرصای خواب آور (از همونا که تو فیلما میخورن ) خوابوندن ! تا خوابید !
* شاهزاده * از راه رسید و هی بوق زد ... هی بوق زد ... بازم زد ... حالا خوب شد روبرو خونش بیمارستان نبودا نه؟! فرشته و جادوگر هرکاری کردن زیبا بیدار نشد !
* شاهزاده * هم که دلشکسته سرخورده غم انگیزناک بود خسته شد و از طرفی هم میترسید اگه باز همون جا وایسه و بوق بزنه همسایه ها ممکنه زنگ بزنن "110" تصمیم گرفت بره و یه روز دیگه بیاد پس سوار ماشینش شد و راه افتاد و توی راه همین طور که میرفت چشش به یه خانوم جوون افتاد که کلی خرید کرده بود .و منتظر ماشین بود که بره خونه . * شاهزاده * بادیدن اون خا نوم احساس انسان دوستیش دسته گل به آب داد و اون خانومو سوار کرد .تو راه اسم خانم جوونو پرسید خوب بالاخره باید یه جوری صداش میکرد دیگه!!!
اسم خانوم جوون *سیندرلا* بود . تا به مقصد برسن * شاهزاده * یه دل نه 150 تا دل عاشق *سیندرلا* شده بود پس اونو با تموم خریدایی که کرده بود برد قصرش و باهاش ازدواج کرد . وقتی بچه اول سیندرلا و * شاهزاده * به دنیا اومد چون باید یه جوری صداش میکردن اسمشو گذاشتن زیبا هر سه تا فرشته که دوست*سیندرلا* بودن واسه دخترشون آرزوهای خوب خوب کردن ولی جادوگر بدجنس که دختر همون جادوگر بدجنسه بود چون آرزوی بد دیگه ای بلد نبود آرزو کرد که تو 15 سالگی دستش بره زیر چرخ خیاطی و بمیره !!!!
و زیبا همچنان خواب بود !
نتیچه گیری خیلی جدی :
*قرص خواب آور چیز بدیه *
*آدم حتی اگه شاهزاده باشه خوبه گاهی بره خرید *
*وقتی تلویزیون میگه حساب باز کنین ریو میدیم گوش کنین ! *
*راه نیفتین هی خانومایی که خرید کردن سوار کنین اینا داستانه الکیه ! *
*هرکی وایستاد شما رو سوار کنه که شاهزاده نیست ... حتما هم نباید ریو داشته باشه حالا به پیکان اکتفا کن جوونه زور بازو داره کار میکنه بهترشو میخره ! *
*وقتی یه داستان میخونی که قرو قاطیه و یه نتیجه گیری اصولی داره بدون نویسندش میخواسته سر به سرت بذاره و به ریش داشته یا نداشتت بخنده *
22 ساعت از چهاردهمین روز آبان میگذره ...........
3 ساعته که اومدم خونه ! چشام پر خوابه و پاهام دردناک ... اگه بعدا دچار ساییدگی مفاصل کمر به پایین شدم بدونین تقصیر نجماست و دیگر هیچ !!!
با اینکه اندی گفته خوشگلا باید برقصن ! با اینکه لباسا تپه شده رو زمین و تخت ... با اینکه ساعت داره ونگ ونگ میکنه با اینکه پوست نارنگیا رو زمین پرتو پلاست و خیلی چیزای دیگه .... ولی دلم نوشتن میخواست همین الان!
میخوام از امروز بگم ! چند وقت پیش نداشتن کتاب واسه کنکورو نداشتن رخت و لباسو بهونه کردمو نجما رو کشوندم تهران که مثلا پایه خریدم باشه !!! سخت بود ولی خوب ماییم دیگه !!!!
اولش که صبح ساعت 8 نجی زنگولید که مامانم حالش خوب نیست میخوام ببرمش دوکتور و ساعت 11 باشه قرارمون یعنی یه ساعت دیرتر از زمانی که قرار گذاشته بودیم ... منم نگروووووووون گفتم خوب اگه دیدی خیلی جور نیستو باید بمونی باشه یه روز دیگه !
تا ساعت 9 یه کم با ابروانم و قیافم ور رفتم ... مامان پرسید مطمئنی میخوای بری نجمه رو ببینی ؟؟؟ خلاصه 9 زنگ زدم .. از حال مامانش پرسیدم!!! گفت رفته بیرون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وا؟؟؟
خلاصه که بدوبدو حاضر تپر و بعد هوارتا اینور اونور رسیدم ... تو پارک دانشجو چوشمم دنبال نجی میگشت ... یه نجی نامرئی عصبانی ... یه هو دیدم یه چیزی گوله شده داره میاد ! گفتم خوب پیشی که نیست حتمی نجمه است که خوب بعله ! همچین جیغ ویغ کردیم پریدیم تو بغل هم همه داشتن نگامون میکردن به شکل تعجبناک که اینا چیکاره همنو چند ساله همو ندیدن !!!!
ماچ مالی جیغ ویغمون که تموم شد رفتیم نشونستیم رو اون صندلی گردا !!! لیست قیمتو ...کارت ویزیتو پیکو کتاب معارف و هرچی که باید رد و بدل میشد کردیم !!!
بعدم بدون برنامه ریزی راه افتادیم ..... من که با دیدن نجما یادم رفت واسه چرا رفتیم اونجا ؟؟؟؟! طبق معمول راه رفتیم را رفتیم را رفتیم رفتیممممممممم یه عالمه هوارتایی !!!! و همچنان راه رفتیم ... اما نه کیف سنگین داشتیم بزنیم به این و اون (آجرم پیدا نمیشد !) نه کسی رو دیدیم که کفششو دربیاریم !! شایدم به قول نجما بوزووووووووووووووورگ شده بودیم !!!
پیاده رفتیم انقلاب البته بعد چرخیدن تو ولیعصر ! یه دو تا کتاب فروشی رفتیم ... آخی نجما سرخوردگی شد آخه همه باهامون دعوا داشتن ! ارث باباهاشونو از ما میخواست حالا هی بگو دست ما نیست نمیفهمن که !!!
کتابا و کتاب فروشیا رو هم که دیدیم .. رفتیم یه باجه تلفن گیر آوردیم زنگ زدیم 118 .... شماره کلاس کنکورو گرفتم شعبه انقلاب و زنگ زدم که آدرس بگیرم ! هی خانومه آدرس میداد هی من نمیفهمیدم!!بعد که میپرسیدم دوباره از اول میگفت وقتی میرسید به همون جایی که من نفهمیدم همون موقع یه ماشین میومد رد میشد ! باز از اول ! به نجی گفتم الان بریم ما رو میزنه !
اومدم بپرسم آدرسو که نجی گفت بلدم بریم ...هی رفتیم هی رفتیم هی رفتیم دیدم نه بابا نمیرسیم ! از یکی پرسیدم گفت باید برگردیم !برگشتیم برگشتیم برگشتیممم دیدم دقیقا همون کوچه ای بود که سرش تلفن عمومی بود و زنگ زدیم و آدرس گرفتیم !!!! چقدر خندیدیم ... کم !!
بالاخررررررررررررره ...*کی خره؟* نه بالاخره پامون باز شد به آموزشگاه ! خانوم عصبانیه ما رو نشناخت و گفت در دوم سمت راست ! رفتیم نشستیم رو صندلی .. کمر نمونده بود برامون بس که راه رفتیم ! خلاصه از امکانات آموزشگاه که استفاده بردیم هی نشستیم نشستیم تا یکی بیاد ما رو مشاوره کنه !!!
خلاصه اومد خانومه و انقده امیدددددددددددد داد ! مثلا گفت رشتمون پذیرشش کمه ! آزادم که نداریم ! رامونم که دوره !!! در پوست خودمون نمیگنجیدیم و ناچار پوستمونو عوض کردیم ... نجمه تو پوست من راحت بود ولی پوست نجما برا من تنگ بود ولی به رو خودم نیاوردم که!!!
خلاصه اومدیم بیرون !!! هی من به نجمه میگفتم بریم یه چیزی کوفت کنیم نجمه میگفت نه بریم کتاب بخریم !! باورش شده بود من کتاب میخوام اونم لیستی که اون داده دستم !!!چه قیمتایی چقدم خریدیم !!!
چشم بازارو کور کردیم و کتابو از آقای مهربون با منظور منتظر گرفتیم !! * فکر بد نکنین * و رفتیم تو یه کتاب فروشی بزرگ همونجور که وارد شدیم تند تند رفتیم به همون تند تندی از مغازه اومدیم بیرون و اصلا به رو خودمون نیاوردیم که عجیب غریبیم !! دو تا مغازه هم رفتیم دنبال یه کتاب ولی خوب بازم ارث باباشونو .....
بالاخره کلی گشتیم تا یه غذا خوری سلفِدِد سرویس دیدیم! نشستیم که منو *من و نه مِنو *بیارن ! دیدیم آقاهه میگه بعله؟؟؟؟؟ دیدم منوشون رو دیواره !!! گنده با ماژیک سبز آبی و قرمز انقدر خوشگلللللللل !!!! سفارشرو هرجوری بود دادیم !!آقاهه خوابش میومد بیچاره حال نداشت واسه همین یه 20 دیقه ای لفتش داد ما هم خوب از امکانپات سلفدد سرویس استفاده کردیم !!! بعد صدا زد و نجی رفت آورد !!! خیلی دیگه سلفِدِد سرویس بود انقد دیگه سلفدد سرویس ما ندیده بودیم !
خلاصه که انرژی کسب کردیم و اومدیم یادمون افتاد از آموزشگاه یه سئوال نکردیم ... رفتیم سوار تاکسی شیم که خوب چون فهمیده بودن ارث باباشون دست ما نیست سوارمون نمیکردن !!! تا جولو دانشگاه تهران باز پیاده رفتیم .* تا یادم نرفته دانشگاه تهران نمایشگاه عکس مجانی زده بدویین برین تا باد نبردتشون!*
رفتیم تو آموزشگاه !! خانومه دم در گفت بعله ؟ گفتم واسه ثبت نام و اینا باز گفت در دوم سمت راست حالا انگار چند تا اتاق داشت ! نجما هم گفت خودمون میدونستیم !!!!خلاصه باز مشاوره شدیم و اومدیم .. نجمه قبلا یه بوستان اونجا دیده بود .. گفتیم بریم اونجا همو ببینیم یه کم !!! ولی انگاری بوستانه سرابی توهمی چیزی بود .. باز هوارتا راه رفتیم !!! باغچه نشونش میدادم میگفتم نجما خوب دقت کن ببین این نبود ؟؟
ولی خوب بالاخراه *همون بالاخره* یافتیم .. بوستان اوستا کسی نره ها نجمه کشفش کرده !!! چه پارکیم بود عجیب غریب !!! اولش که یه دختر پسر کرو لال داشتن با هم دعوا میکردنن آخی چه بی صدا !!! یه پسر بچه که با همبازی خیالیش بازی میکرد یه پیرزن عجیب غریب یه ..... و یه عالم پلیس؟؟؟ از زیر فواره رد شدیم ... کلی خندیدیم الکی!!!! نشستیم رو یه صندلی که چسبیده بود به زمین ...
خلاصه بقیش لازم نیست بگم چون لازم نیست نمیگم !
اومدیم و تصمیم گرفتیم انقلاب جدا شیمو نخود نخود هر کی رود خانه خود ! رفتیم وسط جایی که باید جدا میشدیم !!! وایستادیم و نجما گفت بریم همون ولیعصر از هم جدا شیم !!! منم که همیشه پایه باز پیاده راه افتادیم ! ولی نمیدونم چرا همه مغازه ها و آدما برامون آشنا بودن انگار که تو خوای جایی دیده باشیمشون نگو یه ربع پیش اونجا بودیم !!!!!!!!و چقدر خندیدم ...
رسیدیم ولیعصر قرار شد من بیام بالا اونم بره سمت مترو !!! باز وسط جایی که باید از هم جدا شیم وایستادیم ! ساعتو پرسیدیم 4:20 بود ! خوشم نمیومد جدا شیم و نجمه هم .. وپارک دانشجو هم اونور!!! و بازم من پایه اون و اونم پایه من که بریم تو پارک یکم بشینیم همو ببینیم !
اینم بگم که نجی شده بود محترم خانوم ! آخه هرجا چراغ قرمز بود وایمیستاد هرجا سبز بود میرفت .... و به قوانین احترام میذاشت وای وای ....
رفتیم رفتیم رفتیم نشستیم رو صندلی گردا که نجمه دوست داره من نه! فکر کن رو به دیفال !!!و یه عالمه آدم از جولومون رد میشدن ! ما هم مثل جغدا 360 درجه گردنمونو میچرخوندیم و همه رو نگا میکردیم !
همه به هم سلام میکردن همه آشنای هم بودن ... ولی کسی به ما سلام نمیکرد که .. هی به نجما گفتم بذاره من برم از اونور بیام سلام علیک کنم باهاش نذاشت ....یه پسره مو پریشونم اون ته ته ای پارک رو سکو زانوهاشو بغل کرده بود بعدکم کم موهاشو پریشونتر کرد و خوابید بعدم پاشد رفت ! و ما خندیدیم !
هی میومدن از جولومون رد میشدن و نجما گیر میداد که این شبیه یکیه !!! این فلانیه اون فلانیه ؟یه کم که فکر میکردم میفهمیدیم که یه 10 دیقه 5 دیقه پیش از همون جا رد شده ! بهزاد فراهانی هم با تیب سبز بیریخت اومدو رفت .. نجما گیر داده بود این شبیه بهزاد فراهانی بود من میگفتم بابا خودش بود میگفت نه شاید برادر دوقولوش باشه !!!
یه سالن بود انگار تئاتری چیزی نشون میدادن .. درش باز بود و هی آدما از توش میومدن بیرون ! ولی یه حالی بودن همشون گیج منگولی میزدن ! یه آقاهه هم اومد جولو پرسید شما هم اومدین تیاتر ببینین ؟!!! اینو که گفت از خنده ترکید و رفت ! فکر کنم بار اولش بود داشت متلک میگفت ؟!!!
دیگه وقت رفتن بود ....... نجی گفت بیا بازم بریم انقلاب از اونجا بریم من که عمری دیگه پایه نبودم ... پا نداشتم دیگه ... گفتم تورو سوار نه گفت منو سوار تاکسی کن بعد برو .. ما هم دیگه آره و اینا ... وایستادیم وایستادیم وایستادیممممممم ... ماشین نیومد باز وایستادیییییییییییییییم ... یه عالمه آدم بودن اونجا نجی هی میگفت بریم جولوتر ما میرفتیم باز یه سری هم میومدن جولوی ما و باز ....
گفتم خوبه من نمیخوام بیام و گرنه خیابون مسدود میشد ! که یه هو ماشین اومد و سوار شد و رفت ... بدم میاد از این صحنه ها ....از جدایی بدم میاد .. هر بار که یادشون میوفتم احساس میکنم دفعه بعد یا من نیستم یا طرف مقابلم ... *خدا نکنه زبونم لای در خونه نجما اینا !!!*
رفت ...................... منم حس تاکسی نداشتمم .... دلم صندلی آخر اتوبوس میخواست و پنجره ! تا رسیدم ایستگاه ماشین رفت نشستم تو ماشین بعدی .... از این اتوبوس جدیدا بود که عقبش سه تا صندلی داره و یه میله هم کنار پنجره رو آخرتر ترین صندلی نشستم و دستمو گذاشتم زیر چونم رو اون میله ... یه خانونمه اومد کنارم گفت کی راه میوفته ؟گفتم 30 دیقه دیگه ! خوب حوصله شو ننداشتم اونم رفت !
ماشین راه افتادم .. دلم پر غصه شد .. دلم نجما میخواست و میخواد !! چرا من باید اینجا باشم اون اونجا ؟؟ چی میشد پیش هم میبودیم ؟؟ اونجوری با چرت و پرتا و الکی خوشیهامون غصه های تقریبا مثل هممونو یادمون میرفت !
میون اونهمه دوست تو خوابگاه ... نجی فقط برام مونده !!!نجی نمیدونی چقد روز اول ازت بدم میومد اه ... یادته با سمانه اومدین بالا ؟اتاق 301 ؟ کسی نبود من درو براتون باز کردم ؟ خوبه دزد نبودی وگرنه منو میکشتن !!! اونروز پیش خودم گفتم اَه چه لوسسسسس بینمک ........
یا وقتی تو زمین چمن میدیدمت (اسکلتی که میدود) با اون موهای روشنت .....چقدر ازت بدم میومد ! وای 5شنبه بود نه ؟ یه ساعت بود تربیت بدنیمون ... اونروز مجبور بودم تو صف حموم هم ببینمت !!!
حالا شدی عزیز ترین دوستم .. پاییه همیشگیم ... چقدر وقتی رفتی غصه خوردم .. تا آخر مسیر تو خودم بود .... تا رسیدم اس ام اس دادم که رسیدی ؟ که تو هم گفتی همون موقع رسیدی و چقدر وقتی ازم جدا شدی غصه خوردی ! ماچمم کرده بودی (قجالت)
نجمایی خیلی دوست دارم به خدا .... مرسی که توت فرنگی جدیدو همونجوری که هست دوست داری مثل قبل ! میدونی که چی میگم ؟فکر میکردم این مسئله دورمون کنه از هم .... خیلی ماهی ... میترسم نجما میترسم دوست داشته باشم ... میترسم خدا تورم ازم بگیره ....
دلم برات تنگه ..... کاش همیشه پیشم میبودی ! کاش میشد بیخیال همه چی شد ..کار... کنکور ...اونوقت صبحو شبمونو همونجوری میگذروندیم که دوست داشتیم !
ثمین قبلنا میگفت من زن علیشون شم تا همیشه پیش هم بمونیم ! نظرت چیه ؟ من آستین بالا بزنم یا تو میزنی؟؟؟حالا چیکا کنیم !!!!
نجی خیلیییییییییییییییییییییییی دوست دارم !!!حالا حالاها با هم کار داریما !!!
سلام واییییییییییی
نمیدونم چه جوری شروع کنم؟؟؟ اگه گفتی چی شده بود؟ خوب تو از کجا بدونی؟خودم میگم !!! کیبوردم ترکیده بود .. یعنی یکی ترکوندش!! دستش در نره آقا انگاری دو هفته است تایپ نکردم .... اونم من که هوارتا میتایپیدم .. خلاصه ....
مژده به عمو سامان کیبورد خریدم ... آخه تو عالم بی کیبوردی یه روز با پرویی تمام آن شدم و تصمیم گرفتم چت کنم که عمو سامان اومد .... یه میل فینگلیشی باز کردم و حالا کپی پیس نکن کی کپی پیس کن !! تا وسطاش رسیده بودم که عمو سامان شروع کرد به کشیدن موهاش!!! اوا عمو ؟؟ زشته نکن میگن دیونستا !!! خلاصه نه گذاشت نه برداشت گفت تو هم با این کامپیوترت !!! یه بار میکرفونت خرابه یه بار اسپیکرت یه بار مونیتورت ... بندازش بره !!!! مردم از خنده اینو که گفت .. البته خجالتم کشیدما ...بعدم کارشو بهونه کردو دو دره و پیچوندن و این حرفا دیگه رفت .....
خلاصه که کیبوردادر شدم . کایکو رفته گرفته خیلی بیریختخته اصلا دوسش ندارم .. کلیداش مشکیه اه اه ...داداش انقده بی سلیقه ...
اون آپ قبله که فالو اینا بود .... چون نمیتونستم تایپ کنم دلیل نمیدیدم ساکت بمونم اونو که قبلنا تو هاردم بود و کپی کردم اینجا برای اظهار وجود ... فکر نکم خیلی جالب بوده باشه نه ؟؟؟ به هر حال همینیه که هس میخوای بخوا نمیخوای؟آخه چراااااااااااااااااااا ؟
نوشتن یادم رفته !
خوب اینجوری میگم ....
5شنبه توفیق اجباری نصیب شد برم جمکران !!! اول راه بودم کایکو زنگ زد که از رودسر برات نامه اومده .. واییییییییییییی همزادم مادده نامه داده بود ... داشتم ذوق مرگ میشدم ...
خلاصه رفتیم مسجد جمکران ... چه حالی داد... کلی جاتونو خالی کردم .... نمیدونم اما یه جوری بود همه چی یه جور تازه .. عجیب غریب ... نمیتونم بگم ولی کاش میشد ....
صبح نامه همزادو خوندم .. کلی ذوق مرگ شدم .. عاشق نامم ... تلفنمون قطع بوده شماره جدیدمو هم ندادم مجبور شده نامه بده !!! کاش همه این کارو میکردن! مگه 50 سال قبل چشه ؟؟شایدم عقب تر من چه میدونم گیر ندینا ؟!!!
به مطی زنگ زدم .. انقدر خنگم همیشه تولدشو با تاخیر تبریک میگم !! پارسالم همین موقع زنگیدم .... اصلا اون زود به دنیا اومده شاید ... عجب ماهیه آبان همه دوستام همین ماه تشریف فرما شدن این دنیا !!!ثمین مائده مطهره مرضی ... وای به ثمین زنگ زدم گفتم تولدت 4 روز پیش زنگ زدم کسی جواب نداد گفت : خاک عالم سه نقطه ... تولد من 9اومه؟گفتم نکنه 29هومه؟؟؟ مادده رم وقتی زنگ زدم نبود فکر میکردم 6 یا 8 آبانه از خواهرش پرسیدم گفت 26 آبانه !!بابا حافظه !
مادده تو نامش نوشته بود که تولد امام رضا همه بچه های خوابگاه و دانشگاه مشهد قرار گذاشتن ...11 آذر جولوی بابالجواد همونجایی که همیشه سرویس میبردمون ساعت 10! از مطی پرسیدم تایید کرد ... حسابی هوایی شدم .. یه ماه مونده ... میخوام برم ... هرجوری شده ... سنگ و تیر آهنم بباره میرم ... هم با آقا رضا کار دارم هم دلم برا بچه ها تنگ شده ....دلم مشهدو میخواد مثل قبل ....
فکر نمیکردم اینهمه دلم برات تنگ بشه مشهد !!! خدا کنه بشه و با مسافرت مامان یکی نشه ... آخه یا من باید برم یا مامان و یکیمون بمونه واسه جوجو ....
اگه نشه دق مرگ میشم .... پس دعا کنین بشه وگرنه اگه توت فرنگی دق مرگ شه دیگه کی بیاد اینجا و چرت و پرت بنویسه هان ؟؟؟؟؟؟؟
دو ساعته نشستم با این کد مدهای جاوا اچ واینا ور میرم تا یه قالب توپ که نه نسبتا توپ درست کنمو حاصل دسترنج خودمو بخورم !!!
پی کامنت :
تولدت 2 مهر بود .. روزای بدی بود یادم نموند معذرت گلم .. تولدت هوارتا مبارک .... قدمت که نو رسیده مبارک .... کاشکی بقیه عمرت همونی بشه که خودت میخوایی ... بازم ببخش ...
اهای اونی که یه قولی بهش دادمو یادم رفت .. اولند که تولدت مبارک ... ولی اصلا بهت حق نمیدم ... اون موقع که من بهت قول دادم اوضاع یه جور دیگه بود ... همه چی فرق میکرد ... نگو نه ... اما حالا ؟؟ واقعا انتظار داشتی سر قولم باشم ؟؟؟؟؟؟؟ بعد 6 ماه ؟؟؟ بعد اون همه حرف و حدیث ؟؟؟؟ من بهت حق نمیدم ... اما خوب یه ذره چرا ... واسه همینم اومدم تو وبلاگتو کامنتاتو ترکوندم ... بهت چسبید؟؟؟کاش میشد روزای گذشته رو فراموش کرد !
به دایانا ... وای چرا بهم رازتو گفتی بعدم گفتی سکرت بمونه ؟؟؟؟ همش دلم میخواد بگم .. میترسم از دهنم بپره ها ....
محمد خانوم به تشریف فرما شدین ! میگفتی کروکدیلی گیدورایی چیزی جلو پات ناخوناشو میگرفتیم !!! خوش اومدی ... اسم بلاگت دلقوه است یا دلگوه؟ترک بودی یا مشهدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای محمد اون پستتو خوندم از خنده مردم .... اون عمری ازدواج کنم .... خیلی باحال بود ... پسر خوبی باش به حرف مامانت گوش کن نوار مغزتم بگیر دکتر خوب سراغ دارم بهت میگم !!!
آفتاب مهتاب .. بار آخریه اسمتو بهم نمیگیا ... از دختر داییت پرسیدم زورش میاد آمار بده میگم اسمش آفتابه یا مهتاب؟ میگه نه آفتابه نه مهتاب ........دلمم برات تنگ شده تازشم ... دایانا میگه دماخت از دماغش قشنگتره آره ؟؟؟؟؟؟؟ زودتر میگفتی سوژت میکردم دیگه دیر شده نمیتونم دایانا رو ول کنم .. راستی به سارا هم سلام برسون !!!! توت فرنگی هم دوست داری داشته باش به من چه من که خوردنی نیستم من پلاستیکیم واسه رو در یخچال ... پس فکر خوردنمو از سرت بیرون کن !!!تازشم بی اسم جونی هیچی ازت آف نداشتم هیچ وقت تو و دختر داییت هی میگین گذاشتین ولی دریغ از یه آف از شما ها .. آخه چرا ؟؟؟؟؟
الیاد ... مرسی که سر میزنی الکی هم نگو وبلاگ خوبی داری و بعدم فلنگو ببندا ما خودمون اینکاریه ایم .. بشین مثل یه بچه خوب نوشته های مادر بزرگتو که من باشم بخون بعد نظر بده .... یه خورده نکته سنج باش ... ظریف بینی... آخی الهی .... چه خشن برخورد کردم!!! اصلا هر چی دوست داری بگو ... البته اگه اینارو بخونی ...
نجما هم که جیگرش گم شده و دنبالش میگرده ؟؟؟ نجی پایه باش 11 آذر بتپریم مشهد ... داره جور میشه انگاری ! فکر کـــــــــــــــــــــــــن من و تو و مشهد ! من و تو یه اتوبوس شایدم قطار ! منو تو و هوارتا آدم که باید آدامسی بشن! هوارتا کفش که باید از پاشون در بیاد ! من و تو حرم ! من و تو و ..... خدا کنه بشه .. آمارتم دقیق تو نامه واسه مادده همزادم نوشتم !!! ولی حیف گفته آمارشو بهت ندم وگرنه چقد حرف داشتیم واسه زدنا !!!! نه؟
و اما داداش میلاد ... چه کیفی داد خوندن کامنتات ترکیدم از خنده!!!!! تا حالا سه دفه خوندم ... فقط جریان ضایع کردنو مجبوری مگه وقتی چیزی به ذهن مبارکت نمیرسه و اینا رو نفهمیدم ؟؟؟؟؟ ولی خیلی باحال بود مرسی ... مخصوصا اونجا که گفته بودی قربونت بشم که نجما گوش به تنش نیست ؟؟؟؟ آخرشم نفهمیدم با من بودی یا نجما ؟؟؟؟؟؟ بعدم جوجو تو مدرسه آفرین گرفته هیچ ربطی به دعواش با رکسانا نداشته یه ویرگول جا انداختما آخه چقد تو خنگی ... چون جوجو هوله همه آمار رو دم در بده قاطی شده بود .. اشکال لپانی بود شما ببخشونید .... اونروزم سبزی نگرفتم یعنی نه اون روز که هیچ روز آخه مسیرش بده باید با تاکسی برم و گرنه من که میدونی؟!!!
خوب دیگه بریم لالا یعنی برم فکر نکنی کسی باهامه ها .... هرچی میخوام آپم کوچلو باشه نمیشه نمیدونم چرا ؟؟؟
اگه میدونستین چقد از دیدن کامنت ذوق دوبس میشم بدون کامنت نمیرفتین !!!